مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

59

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون على بن به كار ، شعر كنيزك بشنيد ، بى خود افتاد . تا دميدن فجر ، بى خود بود . ابو الحسن از او نوميد شد . چون آفتاب برآمد ، على بن به كار به خود آمد و خواست بخانهء خود رود . ابو الحسن از بيم عاقبت كار ، منعش نكرد . خادمان ، مركوب حاضر آورده ، على بن به كار را سوار كردند و ابو الحسن نيز با او برفت تا او را بخانهء خويش رسانيد . چون در خانه قرار گفت ، ابو الحسن ، حمد خدا بجا آورد و با خود گفت كه : از ورطهء بزرگ خلاص شدم . پس ابو الحسن او را تسلّى داده ، به شكيبائيش ترغيب كرد و او از شدت عشق ، بخويشتن مالك نبود و خوددارى نميتوانست . پس ابو الحسن ، او را وداع كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو الحسن چون او را وداع كرد ، على بن به كار به او گفت : اى برادر ، مرا از خبرها آگاه كن . ابو الحسن گفت : سمعا و طاعة . پس از آن ابو الحسن برخاسته ، بدكان رفت . دكان گشوده ، چشم‌براه خبر شمس النهار بنشست . آن روز خبرى نرسيد . شب را در خانهء خود بروز آورد . بامدادان برخاسته ، بخانهء على بن بكارآمد . او را ديد كه ببستر افتاده و ياران او بر وى گرد آمده‌اند و حكيمان در نزد او نشسته‌اند و نبض او را گرفته ، هريك سخنى ميگويد . چون ابو الحسن به خانه اندر شد و على بن به كار او را بديد ، تبسم كرد . ابو الحسن او را سلام كرده ، از احوالش بازپرسيد و در بالين او بنشست تا مردمان برون رفتند . آنگاه ابو الحسن به او گفت : اين چه حالتست ؟ على بن به كار گفت : اى برادر ، مرا هجران آن پرىپيكر ، رنجور كرد و خبر بيمارى من شايع شد و ياران من اين خبر شنيده ، بعيادت من آمدند . لكن اى برادر ، بازگو كه كنيز شمس النهار را ديدهء و از او خبرى شنيدهء يا نه ؟ ابو الحسن گفت : از وقتى كه در كنار دجله از هم جدا شديم ، نيامده و خبرى نرسيده . پس از آن ابو الحسن گفت : اى برادر ، از